آواره عشق ما آواره نخواهد شد

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز

وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معزول کجا گردد

آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز

وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده من لیکن

بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما بنمی میرد

ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای مشعل تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو

ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست

اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من

بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

 

 

 

مناجات شیخ خرقان

الهی !

من نه عابدم ونه زاهد نه عالم و نه صوفی

الهی تو یکی‌ایی من از آن یکی تو یکی‌ام.

شایدبهانه ایست

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اندصبح تو راابرهای تار

تنهابه این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

شایدبه خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

شایدبهانه ایست که قربانی ات کنند

 

قوی باش

قوی باش و نترس !

ترس تنها دشمن آدمی است .

هر گاه بترسید شکست می خورید .

ترس از تنگدستی ، ترس از شکست ، ترس از دست دادن ،

ترس از شخصیت برخی از افراد ، ترس از انتقاد .

ترس قدرتی برایتان به جا نمی گذارد ، چون به هنگام ترس

پیوستگی خود را با منبع راستین قدرت از دست می دهید .

ترس یعنی ایمان انحراف یافته ، ایمان وارونه

وقتی هراسانید ، آنچه را که از آن بیم دارید به سوی خود می کشانید

خوشبختی

انسان های خوب خوشبختی را تعقیب نمی کنند،

بلکه زندگی می کنند،

و خوشبختی پاداش مهربانی ، صداقت

، درستکاری و انصاف آنهاست...

 

دوست داشتنی ترند

مردمی که گل ها را دوست میدارند

خود از آن گل ها

دوست داشتنی ترند . . .

 

نخل نا خلف

آن نخل ناخلف که تبر شد

زما نبود .......

ما را زمانه گر شکند ساز می شویم !!

 

یار مهربان

به خنجــــــر گــــر برآرند دیدگانم

در آتش گـــــر بسوزند استخوانم

 

اگــــــر بر ناخنـــــانم نــی بکوبند

نگیـــــرم دل ز یــــار مهـــــــربانم

الله هو

خوشـــا آنانکــه سودای ته دیرند

که ســر پیوسته در پای ته دیرند

 

به دل دیـــرم تمنـــــــای کسانی

کــــه انـــدر دل تمنـــای ته دیرند

چرا خاموشی

 چرا خاموشی

می‌گویم زغال چرا خاموشی!

گل سرخ هائی در دهانت پنهان است

چرا سخنی نمی گوئی

مگر كه بسوزانندت.

ترح

از ترحم....

تا مروت....

از مدارا تا وفا ....

هر چه را کردم طلب

دیدم ز عالم رفته است ...

ناامیدم از زمین و از زمان

ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن…نمی‌دهد

پاره‌های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی‌دهد 

خواستم که با تو درد دل کنم
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد

به قدر یک قفس

خدایا یک نفس آواز! آواز!

دلم را زنده کن! اعجاز! اعجاز!


بیا بال و پر ما را بیاموز

به قدر یک قفس

پرواز پرواز!

 

اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم

اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم

 

اگر دل دلیل است، آورده‌ایم

اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم

 

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گُرده‌ایم

 

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

 

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده‌ایم

ای کاش

آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع

کاش در زندگی

از خاک مرا بر می‌داشت

شمع مزار

تیره روزان جهان را به چراغی دریاب

 

تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد

 

من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم

من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم

زمانی که از دست می رفت

و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت

چشم می گشودم همه رفته بودند

مثل "بامدادی" که گذشت

و دیر فهمیدم که دیگر شب است

بامداد" رفت

رفت تا تنهایی ماه را حس کنی

شکیبایی درخت را

و استواری کوه را

من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم

من از این عشق چه حاصل دارم

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی زمن و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

جوانی و پیری

 

در جوانی

دست‌ها دراز

زبان‌ها کوتاه.

 

در پیری

زبان‌ها دراز

دست‌ها کوتاه.

 

در جوانی

روزها کوتاه

سال‌ها دراز.

 

در پیری

روزها دراز

سال‌ها کوتاه.