ارباب معرفت

نقل است که امیری از بغداد به دیدار رابعه ره آمد

و چون به نزد وی نشست لب به مزمت دنیا گشود و از حقارت و ناچیزی دنیا بسی سخن به میان آورد

رابعه او را گفت: تو بسیار شیفته دنیا هستی که اگر دوستش نمی داشتی چنین یادش نمی کردی

من احب شیئا اکثر ذکره

که شکننده کالا خریدار کالاست واگر فارغ از آن بودی به نیک و بد آن کار نداشتی

 

ارباب معرفت

مناجات ابوالحسن خرقانی ره:

الهی ! چون خلق را بیازارم چون مرا  بینند رو بگردانند.

لاکن چندان که تو را آزردم  هنوز با منی

ارباب معرفت

آورده اند که شبی شاه خرقان جناب ابوالحسن ره در مناجات هاتفی او را ندا  داد:

که یا ابوالحسن خواهی آنچه از تو دانم به خلق گویم تا سنگسارت کنند؟

و شیخ گفت : خواهی آنچه از تو و کرمت دانم به  خلق گویم تا کس سجده ات نکند؟

ندا آمد : از این حدیث در گذر ! نه از ما نه از تو

ارباب معرفت

نقل است که ذالنون مصری را آرزوی دیدار خضر نبی ع به دل بود

تا که روزی در بیابان به دیدار خضر مشرف شد

او را در برگرفت و بوسید و خضرش تا به منزل همراه و همسخن گردید

به وقت وداع خضر علیه السلام او را فرمود که یا ذالنون: تو را هر روز این ره

چگونه طی میشد؟ و او عرض داشت : که از بیابان تا به منزل جزئی از قران تلاوت میکردم

پس او را فرمود: پس این نصیحت تو را بس باد  که دیگر آروزی دیدار هیچ آفریده بدل راه ندهی

که گر خضر باشد تورا از خدا باز دارد..!

زیباترین اشعار

روزی جناب فخرالدین عراقی ره با جمعی از شاگردان به درس و بحث مشغول بود که ناگهان

مستی از در درآمد مقابل شیخ نشست و لب به ناسزا گشود

مر یدان قصد جانش کردند که شیخ انها را باز داشت

چون ساعتی بگذشت بیهوش بر  زمین افتاد شیخ او را به گوشه ای برد

ودستار از سر برگرفت  و او را بر زیر سر گذاشت تا بخوابد

از شدت مستی بر دستار شیخ آنچه خورده بود بالا بیاورد

شیخ او را به کنار حوض آب برد و دهان دست او بشت و او را گفت : دهانی که بر آن

نام حق رفته باشد شایسته نیست که آلوده باقی بماند

سپس او را درهمی چند بداد و راهی نمود

نقل است که چون دستار خویش به زیر آب می شست با خود این گونه نجوا مینمود:

مست و خراب یابد هر لحظه در خرابات

گنجی که ما نیابیم صد سال در مناجات

ارباب معرفت

نقل است که جناب شبلی ره از کوچه ای میگذشت مریدی از مریدان خویش بدید

که سر به دیوار نهاده و گریه میکند

چون ز علت پرسید او را گفت : مرا دوستی بود که بمرد...!

شبلی او را به سیلی نواخت

مریدش به تعجب پرسید یا پیر : این چه تسلیت باشد؟

شیخش به حکمت نظر کرد و فرمود:تو را از این جهت زدم تا که دیگر

آنچه را مرگ در پی باشد به دوستی نگیری.!