خاطر
سحر دل خود به خود فریاد میکرد
از این فریاد
-خاطر شاد میکرد
سرا پای مرا
چون شمع میسوخت...!
یقین از برق چشمت یاد میکرد.../

سحر دل خود به خود فریاد میکرد
از این فریاد
-خاطر شاد میکرد
سرا پای مرا
چون شمع میسوخت...!
یقین از برق چشمت یاد میکرد.../

گیاه وحشی کوهم نه لاله ی گلدان
مرا به بزم خوشی های خود سرانه مبر
به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم
مرا به خانه مبر زادگاه من کوه است
ز زیر سنگی یک روز سر زدم بیرون
به زیر سنگی یک روز می شوم مدفون
سرشت سنگی من آشیان اندوه است
جدا ز یار و دیار دلم نمی خندد
ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه
گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد
مرا به گریه میار ...
که غم را با هزار فریب خواباندم
..در انتظار بهار
مرا به گریه میار..

گاهی که بدون تو دلم می گیرد
آرامش دریا بغلم می گیرد
من کشتی طوفان زده ای هستم که
کم عمقی یادت به گِلم می گیرد.

لحظه دیدار نزدیک است..
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونهام را تیغ!
های نپریشی صفای زلفکم را دست!
و آبرویم را نریزی دل.!
-ای نخورده مست -
..
.لحظه دیدار نزدیک است./
