تو شیعه هستی یا سنی؟

من که هیچ کدام...!

من مسلمانم، خدای من ، واحد لاشریک است قران کتاب من است و

حلقه در گوش رسولش محمد مصطفی(ص) هستم همین!

راستی می دانی نام دیگر شیعه و سنی چیست؟

نام دیگر سیاه و سفید؛ نام دیگرعرب و عجم را می دانی؟

من که گمان می کنم چهره دیگر (من از آتشم او از خاک )است.

برنده ترین سلاح شیطان ،تعصب است و تکبر

همان آفتی که سلطان العارفین پایزید بسطامی فرمود : نشان تکبر

آن است که در همه عالم  آفریده ای از خویش پست تر بدانی !

همان دامی که شیطان بدان فریفته گشت اکنون به راه انس گذاشته است

دام سیاه و سفید بر انس می چیند ،چون اسیرش گشت حلقه بر او

تنگ تر میکند دام عرب و عجم به راهش می افکند چون اسیرش دید

 باز نیز حلقه تنگ تر میکند ودام شیعه و سنی می نهد

چنان تارو پود دام خویش بر تو می طند، که برادر با

برادر، پدر با فرزند، وفرزند را با پدر و مادر دشمن می کند

پس آن که برادر خویش کشته است یا سیلی به صورت پدر زده است

 در تمام دام های شیطان اسیر است

در مذهبی که خدا یکی است ،کتاب یکی،و رسولش یکی، بنگر تا ببینی

اختلاف ازکجا آمد؟که گر ما وارث آیین مصطفی (ص) هستیم، هرگز

تن به ستیز شیعه وسنی در نمی دادیم.

مگر می شود دوست اهل بیت باشی و مقام و منزلتش ندانی؟

مگر میشود پیرو اهل بیت باشی و آیین و مسلکش نشناسی؟

به راستی شافع محشر و ساقی کوثررا ننگ نیست که بخواهد

حق خویش از دهان حقیری چون من بستاند؟ به و الله که او را

ننگ باشد که عرصه سیمرغی چو خویش  را به مگسی چون من بسپارد.

 مردان خدا هرگز به دام  شیطان قدم ننهند و بساط تفرقه

از همان گام اول برچینند.

او را گویند: ای لعین! این دام بر دیگری نه ،که آن خدایی که ما می شناسیم

نزدیکترین را به خویش پرهیزگارترین خوانده است دیگر چه فرق می کند

که شیعه باشدیا سنی ، عرب باشد یاعجم، سیاه باشد یا سفید.

ای جان من فدای پیر خرقان که بر طاق سرایش نقش بسته است:

که هر کس که از در، در آمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید که آن کس

که به درگاه خدا به جان ارزد ،به خوان ابوالحسن به نان ارزد

پس من نه شیعه هستم نه سنی، خدای من یکی است

   من از آن ،آن یکی ام

خدای من رئوف است پس مرا با خلقش رافت است

خدای من رحیم است پس مرا با آفریده اش سر رحمت است

با تو هستم همسفر تو که این دلنوشته میخوانی

اگر سیاهی اگر سفید ،اگر شیعه هستی اگر سنی ،

به هر مذهبی که هستی ،اگر از سوختن درختی دلت می سوزد

   جان من به فدای دلت،

اگر از شکستن پر گنجشکی تو را دل شکست

    دل من به فدای دلت،

اگه از گونه یتیمی اشکی به دست  برگرفتی

     جان من به فدای دستت،

مرا کلبه ایست که بر روی تو باز است بر خوان من

نان و آبی ست که به پیش قدمت گسترده ست

بیا ای همسفر! به جای لعن تاریکی دمی شمعی بر افروزیم

مرا به مذهب کاری نیست مرا این بس که در محضر

 خدایی نفس می کشم که سمیع است و بصیر

و همسفر من است از آغاز تا انتها

از او خواسته ام که به من بیاموزد چگونه زیستن را

بر تن زمینی که پاکیزه نهادانی چون محمد مصطفی (ص)

و خاندان پاکش زیسته اند.

که شاه خرقان جناب ابوالحسن فرمود: که زاهد زهد بر گرفت،

 و عابد عبادت و عالم علم ،پس به نزد او شدند،

توپاکی برگیرو به نزد او رو که او پاک است.

 مرا مذهب خداست مقصد خداست

اول خداست آخر خداست .

به هر کجا که آزاد مرد و جوانمردیست و هر کجا

روشن ضمیریست مرا آرزوی دیدارو گفتارش به دل باشد.

که از دیو دد ملولم و انسانم آرزوست.

باور نمی کنی گر که بگویم؛حتی نام دیگر خدایم آرزوست

نامی که نه با آن کسی را کشته باشند،نه بر دار کرده باشند

سبحان الله به کدام مذهب هست این که الله اکبر بگویند

و جان بستانند؟ الله اکبر بگویند و در خون بنشانند؟

باور نمی کنی که گر بگویم مرا از این مسلمان و مسلمانی

وحشت است ، از این صبح و شام خلقت وحشت است

باور نمی کنی گر که بگویم مرا قبله دیگری آرزوست

الهی! آن صبر و ایمان که مرا داده بودی

آن شور و شوق که مرا به دل سپرده بودی تمام گشت

مرا ببخش معبودا، من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

پس بیا ای همسفر ای خسته خاطر دوست

ای مانند من دل کننده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

 بیا ره توشه برداریم قدم در راه بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟