روزی جناب فخرالدین عراقی ره با جمعی از شاگردان به درس و بحث مشغول بود که ناگهان

مستی از در درآمد مقابل شیخ نشست و لب به ناسزا گشود

مر یدان قصد جانش کردند که شیخ انها را باز داشت

چون ساعتی بگذشت بیهوش بر  زمین افتاد شیخ او را به گوشه ای برد

ودستار از سر برگرفت  و او را بر زیر سر گذاشت تا بخوابد

از شدت مستی بر دستار شیخ آنچه خورده بود بالا بیاورد

شیخ او را به کنار حوض آب برد و دهان دست او بشت و او را گفت : دهانی که بر آن

نام حق رفته باشد شایسته نیست که آلوده باقی بماند

سپس او را درهمی چند بداد و راهی نمود

نقل است که چون دستار خویش به زیر آب می شست با خود این گونه نجوا مینمود:

مست و خراب یابد هر لحظه در خرابات

گنجی که ما نیابیم صد سال در مناجات